بر پهناي بيکران دلم
تو را حک نمودم
با واژه هايي از کلام
بر پرده چشمانم
تو را چنان به تصوير کشيدم
که نقاشان
ونوس را بر پرده تاريخ
و خود را الهه ناميدم
اکنون مرا
الهه اي ست
بايسته تر از الاهگان يونان
شايسته پرستيدني
و من الهه اي
ديگرگونه آفريدم
1386
بر پهناي بيکران دلم تو را حک نمودم با واژه هايي از کلام بر پرده چشمانم تو را چنان به تصوير کشيدم که نقاشان ونوس را بر پرده تاريخ و خود را الهه ناميدم اکنون مرا الهه اي ست بايسته تر از الاهگان يونان شايسته پرستيدني و من الهه اي ديگرگونه آفريدم 1386
+ نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت
12:41 |
مرگ چگونه می آید آنگونه که اصلا تو را هیچ خبری نیست.و چگونه رفت فرزند بزرگ شاملو "سیاوش" که هنوز آهنگ بحث و دعواها بر سر مایملک شاملو در گوش ها طنین انداز است.و چه خالی شد منزل آن شاعر بزرگ و تنها شد "آیدا" در آن منزل که خاطراتش را بردند.هیچ وقت یادم نمی رود که در منزلش بودم سال گذشته و می گفت که می خواهند ببرند خاطراتم را و اشک در چشمانش حلقه زده بود و بردند آن خاطرات را از آنجا و اکنون برنده ی آن خاطرات هم خود رفت. پیام تسلیت آیدا شاملو را در پیوند با درگذشت سیاوش شاملو : خانوادهی محترم شاملو + نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت
20:51 |
سایت سرو گوشه هایی از سخنرانی آقای محمود دولت آبادی نویسنده مطرح ایران را در انتقاد از انقلاب فرهنگی منتشر کرده است که جسارت این نویسنده در بیان مسئله ای که داغ دل بسیاری از نویسندگان و شاعران و هنرمندان این مرز و بوم است را می رساند."آزادی" آن گمشده عالم فرهنگ٬ "سانسور" آن تیغ برنده افکار. دولت آبادی فریاد می زند: " من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود." بخوانید و باز به خود یادآوری کنید که چه خونها به پای این آزادی ریخته شده است.باید مرور کنیم در ذهن خود تا مبادا فراموش کنیم که سکوت درد چاره نیست. http://sarve.ir/literature/literature/897.php
همچنین یادداشت محسن مخملباف راجع به میر حسین موسوی که در سایت سرو گذاشته شده است را حتما بخوانید. زیبا و قابل تامل می باشد.
+ نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت
21:5 |
آدمی شور و شوقی بیهوده است. سارتر
به کوچه پس کوچه های زندگی می نگرم با واژه هایی از تنهایی.دوست دارم بخوانم و در قالب انسانهای مدفون شده در لابلای کتابها زندگی را تجربه کنم.دوست دارم به آهنگی گوش فرا دهم در حالیکه تمنای اشکی مرا به رویا فرا می خواند.به آنچه در این سیر زندگی از کودکی تا حال جزو آرزوهای زیبای دست نیافتنی بوده است می اندیشم.به سالهایی که با عشق می نوشتم ناشیانه و با عشق می خواندم با آرزوی نویسنده شدن.نوجوان که بودم می گفتم به جوانی که رسیدم با گذشت از بیست حتما برای خود کسی شده ام ٫ با کتابهای جاپ شده و اکنون در اواخر ۲۰ سالگی هیچ.مانده ام چون مردابی و گندیده ام با افکار پریشان.شده ام آدم سرگردانی که دیگر نمی دانم چه می خواهم.همچون جزیره سرگردانی که اندیشه نابودی در دل این اقیانوس عظیم تنهایی مرا پریشان ساخته است.همیشه چون کودکی به دنبال گمشده ای بوده ام در خیالات خود. چه بسیار جسته ام و هیچگاه پی به این راز دردناک نبرده ام که آن من گمشده در خود حقیقی ام یافت می شود نه در وجود دیگری.دل نوشته های تنهایی من در قالب کلمات گویای آن راز نهفته ای هستند که سالیان درازی ست که با من است. + نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
22:54 |
ازدواج در دیدگاه سارتر در حوزه "ممکن" و نه "لازم" عشقی را پدید آورد که در حوزه "لازم" شاید پدید نمی آمد.آزادی از دیدگاه او یعنی انتخاب نه جبر.آیا روزی جامعه ما چنین چیزی را پذیرا می شود؟ "همنشینی با سیمون دوبوار را دوست دارم چرا که حتی وقت هایی که خسته است مصاحبت با او آدم را خسته نمی کند. او من را از دنیای یکنواخت ایده ها و فکر ها بیرون می آورد ... حتی در لحظه های جدایی هنوز همدیگر را یکی می پنداریم و وقت هایی که با هم هستیم هر کدام آزادی و استقلال خود را به خوبی احساس می کنیم. آن چه ما را به هم پیوند داده موجب رهایی مان نیز گشته است." ژان پل سارتر + نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
22:51 |
در اتاق قدم می زنم و به سونات مهتاب بتهوون گوش می دهم. صبح خبر را شنیدم. رضا سید حسینی در گذشت.جمعه است و دلگیر.پر می گیرم به گذشته. سال 76 و ویژه نامه رمان سروش نوجوان. مصاحبه با رضا سید حسینی. " الان من گمان می کنم کلاس سوم متوسطه مرحله خروج از دوران نوجوانی است؛ یعنی باید این دوستان دیگر کم کم رمان جوانان را بخوانند. " و من لذت رمان را در پیرمرد و دریای همینگوی با تمام وجود حس کردم. روبروی کتابخانه ام می ایستم.خیره به کتابها در ذهنم مرور می کنم.از پروست، جویس ، مارکز ،بالزاک ،کامو و... .سالهاست که همنشین تنهایی های من بوده اند و هستند. موسیقی فضای اتاق را پر کرده است. از لابه لای کتابها "مکتبهای ادبی" را بیرون می کشم. چاپ اول سال 1334. بیش از 50 سال پیش مکتبهای ادبی جهان را نوشت و شناساند. و در گذشت این سالیان تجدید نظر نمود و متن نهایی را منتشر کرد.کتابی که هنوز در ایران بهترین است در شناسایی مکاتب ادبی. طاعون را که می خواندم قدرت ترجمه اش را دریافتم. به قول سهراب "بزرگ بود و از اهالی امروز بود." موسیقی قطع می شود.همچنان خیره به کتابها ایستاده ام.اشک در چشمانم حلقه زده است.یاد شعری از شاملو می افتم " نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان میگذرد. متبرک باد نام تو! و ما همچنان دوره میکنیم شب و روز را, هنوز را " + نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
21:35 |
چند وقت پیش در وبلاگی که در yahoo360 دارم سوالی پرسیدم که دوستان لطف نموده و جوابیه هایی داده بودند.از میان آن جوابهای داده شده به سوال من بهترین را انتخاب نموده و در اینجا می گذارم که حیفم آمد از این پاسخ زیبا که شما دوستان از آن محروم باشید.ایشان بر مبنای فعل "نوشتن" به سوال پاسخ داده اند زیرا که کلیت موضوع از اهمیت بیشتری برخوردار بوده است.با تشکر از دوست عزیزم آقای مصطفی صادقی جوابیه ایشان را در ذیل می آورم.
چرا داستان می خوانیم؟ داستان می نویسیم چون زندگی بدون داستان قابل تحمل نیست داستان می نویسیم چون تحمل دنیای حقیقی گاه برایمان سخت میشود و می خواهیم در دنیایی مجازی افسون شویم(به تعبیر ماکس وبر) داستان به همین خاطر دردنیای مدرن اهمیتی بیشتر می یابد چرا که عقلانی کردن جهان باعث افسون زدایی از آن شده است و به همین دلیل هنرمندان به عنوان افسونگرانی جدید, انسان خسته از دنیای عقلانی شده را به جهانی دیگر می برند به همین خاطرست که داستان و رمان بیشتر در دوران بعد ازرنسانس توسعه یافت اساسا رمان هنر بورژوازیست و انسان خسته از ماشینی شدن(حتی داستان پردازی در سینما) 2- داستان اما در ساحتی دیگر می تواند بیانگر نظرات نویسنده در مقابل هستی و چگونگی مواجهه او با هستی باشد برای مثال کامو تعریفی از دنیا و انسان داشت که آن را می توانست به صورتی تئوریک و خشک ارائه کند اما او بهتر دید که برداشت خود از جهان را در وجود رمانش متبلور کند تا دیگرا ن آنرا بهتر بفهمند و تجربه فکری او برایشان ملموس تر باشد وشاید خود را به جای قهرمان رمان بگذارند -ازاین لحاظ رمان میتواند بیان یک دیدگاه باشد با شرحی بیشتر و برای همین است که خیلی از بهترین داستانها اثر نویسندگانی است که به شرح تجربه های شخصی شان در مواجهه با جهان دست زده اند بیگانه تجربه کاموست؛ بوف کور تجربه هدایت؛ درجست وجوی زمان از دست رفته تجربه پروست وهمینطور اثار دیگر.پیچیدگیهای روان انسان را می توان در کتب روانشناسی خواند اما مواجهه یک شخص پیچیده با جهان را باید تصویر و تمثیل کرد آنگونه که برای مثال داستایوسکی در آثارش نشان میدهد پس داستان می تواند وجهی تمثیلی داشته باشد3-این تمثیل گرایی شاید یکی از مهمترین وجوه داستان پردازی باشد واهمیتی بسیار می یابد اگر در کتب مذهبی همچون قران هم نگاه کنیم قران برای بیان دیدگاههایش از داستان بسیار استفاده کرده است واین داستان پردازی تمام وجوهی که گفتم دارد وجه تمثیلی وشرح اینکه انسان چگونه بایدبا جهان مواجه شود که ازاین منظرالبته داستان وجهی ایدالیستی پیدا می کند که با رئالیسم و وجه روایتی داستان در عهد جدید مغایرست4- در نگاهی زیبایی شناسانه و فرمالیستی داستان می خوانیم چون زیبایی را دوست داریم و داستان جزو هنرهاست همانگونه که ازخواندن یک شعر یا دیدن تابلوی نقاشی احساس لذت میکنیم از خواندن یک داستان خوب هم احساس لذت می نمائیم که خود این میتواند به مثابه تنها دلیل مطرح باشد باید بیشتر فکر کرد اما در بادی امر اینها چیزهاییست که به ذهنم می رسد و احساس میکنم دلایل دیگر اگر باشد خود شرحیست بر این دلایل + نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت
15:23 |
زندگی کلیشه ایست؛ دایره گرد است و مربع ۴ گوش؛ درخت سبز؛ آسمان آبی چرا زرد نباشد اگر ما بخواهیم نه به خاطر زیبایی به خاطر اهمیت خواستن به خاطر ترک عادت و به خاطر آزادی من آزادم که بیاندیشم نه اینکه برایم بیاندیشند این چکیده ای است از اندیشه ی ما پس شروع می کنیم به اندیشیدن . + نوشته شده توسط مهدی خادم الحسيني در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت
15:19 |
|
|